زينب - نوشتههاي زينب کوچولو امروز نظر خاله رو تو وبلاگم ديدم.
همون خالهاي که توي اردو همش پيشش بودم.
من دلم خيلي براش تنگ شده.
اي خدا چه کار کنم... 
سلام خاله؟ خوبي؟ برام نوشتي که شعر بز بز قندي رو ميخواي ياد بگيري
باشه الان برات مي نويسم. ولي خيلي زياده من فقط يه کمش رو برات مينويسم:
بزي بود و سه بچه داشت اونها رو خيلي دوست ميداشت
شنگول و منگول زرنگ حبه انگور قشنگ
شيطون و بازيگوش بودند اندازه يه موش بودند
چاق و قشنگ و تپلي خوشگل بودند و لپ گلي
بچههاي با ادبند هم خوب و هم مودبند...
خوشت اومد؟ خوب بود؟ بقيه شعر رو بعدا برات مينويسم. راستي خاله مگه قرار نبود با من چت کني؟
يادت رفته؟ چرا اينقدر زود فراموش کردي؟ 
تازه من ميخواستم عکسهاي اردو رو اينجا بذارم، ولي سيدي عکسها رو يه آقاي ديگه برده خونهشون.
قول ميدم هر وقت عکسها رسيد، من هم عکسامو بذارم تو وبلاگ. اين هم عکسهاي من و دوستام که بقيه از من گرفتند.

امروز، روز اولي بود که به مهد کودک ميرفتم. خيلي به من خوش گذشت. سه تا دوست خوب هم پيدا کردم. اسم يکي سارا و يکي هم فاطمه بود. اسم اون يکي رو فراموش کردم. وقتي ظهر، مامان اومد دنبالم ، خانم مربي بهش گفت ما بعد از ظهر هيات داريم، اگر دوست دارين، زينب رو هم بيارين. من هم خيلي دوست داشتم که به هيات مهد کودک برم. براي همين هم بعد از ظهر آماده شدم و دوباره برگشتم به مهد کودک. هيات از جلوي مهد کودک حرکت کرد و ما رفتيم توي خيابون. پسرها زنجير ميزدند و دخترها هم پشت سرشون حرکت ميکردند و مي خوندند: واي حسين کشته شد. من هم با بچهها ميخوندم...

چند روز پيش، جشن تولد من بود. بابا که طبق معمول اصلا يادش نبود. ولي مامان و بقيه خيلي زحمت کشيدند و يه جشن کوچيک گرفتند. خاله ها و دايي ها و بقيه بچه ها هم کلي هديه براي من خريده بودند. خلاصه خيلي خوش گذشت. ولي امروز يه چيزي يادم اومد که براي همين هم زود اومدم و به مامانم گفتم که اين مطلب رو بنويسه. اون هم اينکه بعد از چند روز تازه يادم اومده که وقتي رفتم پيش بابام تا منو بوس کنه، نمي دونم چرا بهم نگفت دخترم تولدت مبارک؟! مامان مي گه بابا بهت گفته ولي حتما يواش گفته که تو متوجه نشدي. ولي من حواسم بود.بابا اصلا هيچي نگفت! ... ولي اشکالي نداره. مي دونم الان که بابا از اون دور دورا اين رو بخونه دلش مي سوزه و ناراحت ميشه. آخه الان اينجا نيست. ديشب بود که زنگ زد و با من صحبت کرد. مامان ميگه بايد دوبار همه انگشتامو يکي يکي بشمرم و ببندم تا يه روز بابام برگرده خونه! راستي اين دفعه که داشت مي رفت براي اينکه گريه هاي منو نبينه از ظهر با من خداحافظي کرد و منو گذاشت خونه مادربزرگ و تا شب منو ديگه نديد. شب هم که سوار قطار شد و رفت....
بعد از چند سالي که توي اون خونه قبلي، زندگي کردم و هيچ کسي رو هم نداشتم که باهاش بازي کنم، اومديم توي اين شهر و پيش فاميلامون. نميدونين چقدر خوشحالم. به خاطر همينه که چند ماهه هيچي ننوشتم. چون اصلا خونه نيستم که چيزي بنويسم. من هميشه خونه مادربزرگمم و دارم با فاطمه و زهرا بازي ميکنم. خوب شما بگين، من چه جوري اونها رو رها کنم و بيام پيش بابا و ازش بخوام يه چيزي براي وبلاگم بنويسه؟! ها؟
ديروز من و مامان رفتيم خونه پدربزرگ ولي بابا نميتونست بياد. براي همين هم تا کنار اتوبوس اومد و با ما خداحافظي کرد. من فکر نميکردم که اينقدر دلم براش تنگ بشه. وقتي اتوبوس حرکت کرد، از پشت شيشه نگاش ميکردم. بعد از اون هم تا يه ساعت با هيچکس حرف نزدم. امروز خونه بابابزرگ، يهو ياد بابا افتادم و به مامان گفتم: ميدوني امروز چه روزيه؟ مامان گفت: نه! من هم گفتم: روز جدايي من و باباست! بعد همه زدند زير خنده! آخه براي اونا اين حرف خندهدار بود ولي براي من نه! چون که دلم خيلي براش تنگ شده.
البته بابا قراره چند روز ديگه بياد پيش ما. خدا کنه اين چند روز زود بگذره!
مامان امروز ميگفت خدا آدمهاي بد رو دوست نداره. گفتم : مامان! خدا چه جوري آدمهاي بد رو ميشناسه؟ مامان گفت: خب خدا همه آدمها رو ميشناسه. ميدونه کي کارهاي خوب ميکنه و کي کارهاي بد. باز هم پرسيدم: خوب آخه چه جوري؟ چه جوري خدا همه آدمها رو ميبينه؟ مامان خنديد و گفت: ميدوني چيه؟ خدا اون بالاست. از بالاي آسمونها ميتونه همه آدمها رو ببينه. من هم يه دفعه بالا رو نگاه کردم و داد زدم: خدا خدا! مامان بازم خنديد و گفت: براي چي داد ميزني؟ بهش گفتم: خب ميخوام خدا صدامو بشنوه. ميخوام باهاش حرف بزنم. بهش بگم که من بچه خوبيام و کارهاي بد نميکنم. مامان به من گفت: لازم نيست که داد بزني، اگه يواش هم صداش بزني، باز هم صداتو ميشنوه. چون خدا بهت نزديکه. من از حرفهاي مامانم گيج شده بودم. آخه همين الان به من گفته بود: که خدا اون بالاست! گفتم مامان. چرا خدا ما رو ميبينه ولي ما اونو نميبينيم. چرا صداي ما رو ميشنوه ولي ما صداشو نمي شنويم؟ اينقدر ازش سوال پرسيدم که حوصلهاش سر رفت و گفت: من نميدونم برو از بابات بپرس. ولي بابا هم مثل مامان، نتونست جوابمو بده. هر دو تاشون فقط به من گفتند که اگه بچه خوبي باشي، خدا با تو حرف ميزنه و تو هم صداشو ميشنوي. به خاطر همين هم من ميخوام بچه خوبي باشم.
راستي يادم رفت که از آقاي مجاهد تشکر کنم. چونکه ايشون زحمت کشيدن و وبلاگ منو ساختن. دستشون درد نکنه.
من هميشه پولهامو جمع مي کنم و اونها رو ميريزم توي قلکم.
بعد هر وقت که بابا ميخواد بره بيرون، بهش ميدم و ازش ميخوام که برام يه چيزي بخره.
راستشو بخواين، دوست دارم هروقت که بابا برميگرده خونه، دستش پر باشه و يه عالمه چيز برام خريده باشه. مثل بيسکوييت و شکلات و بستني.
بعضي وقتها هم از بابام ميخوام که برام سيدي کارتون بخره. ولي بابا هربار فقط يه چيز برام ميخره. چونکه ميگه آدم نبايد همه پولهاشو يه دفعه خرج کنه.
خودشو نميگه، که يه دفعه همه پولهاشو تموم ميکنه!
... ديروز وقتي بابا اومد خونه، ديدم که يه سيدي خريده.
کارتون «خرس برادر» باور کنين از ديروز تا حالا 5 دفعه اونو نگاه کردم. اصلا هميشه عادت دارم که يه کارتون رو روزي چند بار نگاه کنم. اين کارتون هم مثل بقيه، خيلي قشنگ و جالب بود. شما هم اگه بچه کوچيک توي خونهتون دارين برين براش بخرين. اگه هم ندارين براي خودتون بخرين و نگاش کنين. ميدونين چيه، آخه من اينقدر کارتون نگاه ميکنم که به بابا و مامان اجازه نميدم که تلويزيون نگاه کنن، براي همين هم اونا اول خيلي غر ميزنن
ولي وقتي يه کم از کارتون رو نگاه ميکنن، ديگه يادشون ميره که چي ميخواستن و کنارم مي شينن و تا آخرش نگاه ميکنن! 
راستي من دفعه قبلي که اسم دوستامو نوشتم، يادم رفت اسم همه رو بنويسم. براي همين هم بعدا دوستاي ديگه گفتن چرا اسم اونها رو ننوشتم. آخه من اينقدر دوست پيدا کرده بودم که نميتونستم اسم همه اونها رو بنويسم. اگه يکي يکي اسمشون رو مينوشتم، ميشد سه تا اتوبوس!! 
ديدين؟ نگفتم که بابام دوست نداره وبلاگم معروف بشه؟
ديشب کلي ذوق کردم وقتي مامان به من گفت وبلاگت اول شده!
خوشحال بودم که اين همه دوست پيدا کردم و اينهمه نظر براي من نوشتند.
مامان همه اون نظرات رو برام خوند. خيلي دوست داشتم بشينم و با همه دوستام حرف بزنم ولي مجبور بودم برم بخوابم. صبح که بيدار شدم ديدم همه چي عوض شده!
مامان به من گفت که الان وبلاگت دوم شده! خيلي ناراحت شدم.
آخه ناراحتي هم داره ديگه. من ميدونم همه چي زير سر همين باباست. اصلا ديشب معلوم بود...
ولي ميدونين چيه؟ من بابامو خيلي دوست دارم. حتي وقتي هم که منو اذيت ميکنه بازم دوستش دارم. اونم منو خيلي دوست داره. براي همين هم، هر وقت بابام منو دعوا ميکنه و با من قهر ميکنه، من خودم زود ميرم ازش معذرت خواهي ميکنم و باهاش آشتي ميکنم. 
وقتي چند روز پيش اون حرف رو درباره بابام زدم خيلي از دوستام از من طرفداري کردن.
بابام خيلي کلافه شده بود.
امروز هم از شانس بد من، قهر کرد و گفت ديگه نميرم توي اينترنت.
تا اينکه امشب خسته شد و رفت توي اينترنت. من و مامان هم رفتيم کنارش نشستيم. مثل هميشه! بابا، اول از همه وبلاگ خودش رو باز کرد. بعدش هم وبلاگ مامان رو. ولي نميدونم چرا، اصلا وبلاگ منو باز نکرد. بعدش هم رفت که نظراتش رو بخونه. يهو مامان داد زد که زينب! بابا که ترسيده بود، گفت زينب چي؟ مامان گفت: وبلاگ زينب برگزيده شده!
بعدش هم بابا مجبور شد که وبلاگ منو بياره. اوه خدايا، چقدر بازديد؟ چقدر نظر؟ من حسابي خوشحال شده بودم. مامان نظرات رو برام ميخوند و من خيلي ذوق ميکردم.
ولي نميدونم چرا بابام زياد خوشحال نبود؟ فقط يه بار گفت بيچاره آقاي مدير!
نميدونم من از دست بابام چکار کنم؟
اون وقتا که سرش توي وبلاگ خودش بود و کاري به من نداشت. الان هم که مجبور شده براي من يه وبلاگ بزنه، باز هم به من کاري نداره. بهش ميگم بابا اين همه وقت که توي وبلاگ خودت هستي، خوب يه کمي هم به من اجازه بده که برم و به وبلاگم سر بزنم. بابا هم ميخنده و ميگه آخه بچه فسقلي تو رو چه به اين حرفها!
خودم هر وقت بيکار شدم ميرم و به اون سر ميزنم. اصلا اين بابا هميشه عادت داره که منو مسخره کنه.
نميدونه که من ديگه بزرگ شدم. اگه من کوچيک بودم که اين همه آدم به من نظر نميدادن.
تازه خيليها هم ميرن توي وبلاگ بابا، حال منو ميپرسن.
به خاطر همينه که اعصاب بابا به هم ريخته.
حسوديش ميشه. آخه دلش خوشه که يکي به اون نظر داده. بعد که ميره و نظرات رو ميخونه، ميبينه که اون پيام در مورد منه و يکي از دوستام حال منو پرسيده. 
ديگه از موندن توي خونه خسته شده بودم. دوست داشتم که بابا و مامان منو يه جايي ببرند. آخه ما يه جايي زندگي مي کنيم که زياد از خونه بيرون نميايم. اين بابا هم که هرگز حوصله نداره منو ببره بيرون. يه روز به من گفت که قراره بريم سفر. خيلي هم به من سفارش کرد که بايد حرفهاشو گوش کنم و هرچي اون ميگه بگم چشم. من هم که اينجور وقتها خوب مي دونم چه جوري بابارو راضي کنم، گفتم باشه باباي خوبم...
بابا و مامان فقط با من حرف ميزدن. ديگه خسته شده بودم. هي گير مي دادن به من: زينب اينور نرو، زينب اونور نرو. زينب بيا اينجا. زينب دست منو بگير. من هم که تازه از خونه فرار کرده بودم شيطونيهام داشت شروع ميشد. بابا ميگفت زينب وقتي سوار اتوبوس شديم بايد قول بدي که پيش خود ما بشيني. من هم قول دادم. ولي همين که سوار ماشين شديم، کمکم يه نگاهي به همه انداختم و در يه چشم به هم زدن رفتم سراغ بقيه. با همه دوست شدم. بابا اينا آخر اتوبوس نشسته بودن. هي نگام ميکردن و به من اشاره ميزدن که برگرد. من هم بيخيال اونا، ميرفتم سراغ دوستام. آخه ميدونين من خيلي زود با همه دوست ميشم. توي اتوبوسا هم با همه دخترا و پسرا دوست شدم. يکي بود که من بهش ميگفتم «انرژي من». بيچاره بابام هر کاري کرد اسمش رو به من ياد بده، من ياد نگرفتم. عمو سوزنبان هم خيلي منو دوست داشت. هميشه با من حرف ميزد، بغلم ميکرد. سه تا دوست ديگه هم داشتم که خيلي اذيتشون کردم. اسماشون فاطمه، اکرم و زهرا بود. اينقدر باهاشون حرف ميزدم که سردرد گرفته بودن. بابا و مامان هي به من اشاره ميکردن که دختر، بسه چقدر تو حرف ميزني...
يه روز رفتيم زيارت شهيدا، مامان ميگه، هويزه بود. داشتيم از خيابون رد ميشديم، من دست دوستامو ول کردم و رفتم وسط جاده که يهو يه موتور از راه رسيد و محکم خورد به من و من افتادم. خيلي ترسيده بودم و گريه ميکردم. همه دورم جمع شدن. کفشم از پام دراومده بود و من تو اون حال و روز دنبال کفشم ميگشتم. بعد يه آقايي اومد منو بغل کرد و سوار آمبولانس کرد و بردن بيمارستان. بابام و عمو سوزنبان هم بودن. تا اونجا، عمو هي منو ميخندوند. من تکون نميخوردم. وقتي رسيديم بيمارستان، دکتر منو معاينه کرد و گفت هيچيش نيست، همه شما رو سر کار گذاشته. بعد همه خنديدن...
همه داشتن برمي گشتن. ولي بابا و مامان قرار بود همونجا بمونن. من که تازه اين همه دوست پيدا کرده بودم، نميخواستم از اونا جدا بشم. خيلي گريه کردم و رفتم تو بغل فاطمه. به مامان گفتم من ميخوام برم خونه دوستام و فردا برميگردم ولي همه ميخنديدن. نميدونم چرا؟ مگه گريه يه بچه خنده داره؟ اتوبوسا رفتن و منو نبردن. خيلي ناراحت بودم و دوست داشتم بازم گريه کنم. يه بار بابام سرم داد زد و من که خيلي دلم تنگ شده بود زدم زير گريه. بابا هم از من عکس گرفت. شايد بابام يه روز عکسامو بذاره اينجا...
نام: | |
ايميل: | |